یک روز خیلی خاطره انگیز
سلام عشقم
روز شنبه وقتی از مهد کودک برگشتی همراه پدرت یه ساک بود ژر از کتاب که مربی بهش گفته بود کتابارو جلد کنید و دوباره برگردونید مهد
من و پدرت هم دیروز تو راه برگشت از خونه مامان نرگس که برای تبریک عید قربان رفته بودیم رفتیم و برات جلد و برچسب خریدیم و چشمت روز بد نبینه به یاد قدیم ندیما نشستیم به جلد کردن کتابا
اما اخه از اون جلدا نبود که همش خودش به همه چیز می چسبید قدیما که اینجوری نبود جونم برات بگه مصیبتی بود که نگو ونپرس اول خودم تنهایی شروع کردم بعد دست به دامن پدرت شدم و درنهایت هم کل خونه پر شده بوداز کاغذ و پلاستیک چسکونکی(چسبونکی) و کلی اشغال دیگه اما بلاخره تموم شد و نتیجه هم ای بدک نبود

اینم بگم دیروز برای مهگل خوشگلی یه کلاه و یه جوراب کوچولو خریدم ایشالا که وقتی دنیا اومد بهش بیاد.

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یک روز خیلی خاطره انگیز 
